عقیق ناز چشمات

تو عقیق ناز چشمات ، مشرق و مغربُ داری
تویی خورشید زمینی ، یه شکوه با وقاری
توی ‍‍‍‍‍پاییز نگاهت ، باغی از شعر و ترانست
زندگی بدون چشمات، یه غروب بی بهانست
تو دلم ولوله ای هست ، خالی از غصه و دردم
مومنم به نور چشمات ، تویی اون قبله قلبم
تو رو دارم تو خیالم ، از دلت خبر ندارم
توی خواب خیسِ چشمام ، یه اسیرِ بی قرارم
شب من با تو سحر شد ، توی چشم انداز رویا
تو حریم داغ دستات ، لحظه لحظه تا به فردا
دست تو تو دست من بود ، عکس چشمات توی مهتاب
بذارید آروم بخوابم ، چقدِ قشنگه این خواب
کاشکی این رویا نباشه ، کاشکی باشی تو کنارم
توی این خزون بی رنگ ، تویی خورشید و بهارم
تورو میخوام نه توی خواب ، نه واسه قصه شنیدن
تورو میخوام واسه بودن ، برای نفس کشیدن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: