بوسه ی آخر

تنت سفیده مث روز شب تو چشات برق می زنه !
دلت رفیقه با همه با من خسته دشمنه

مگه گناه من چیه ؟ جز عاشقونه دیدنت
باختن لحظه های عمربه لحظه ی رسیدنت

بذار قشنگ نگات کنم حالا که بار آخره
این لحظه ی خدافظی نباید هیچوخ بگذره

چقد سخته جدا شدن از اونکه سخ دوسش داری
می خوای کنارش بمونی ، چقد بهونه میاری

اما اون حرف آخرو راحت و صاف بهت می گه :
(( حس می کنم غریبه ای تو رو نمی شناسم دیگه ))

تازه می فهمی علت مردن فرهاد و تو کوه
می فهمی که چرا به عشق می گن جنون با شکوه

مگه گناه من چی بود جز آرزوی دیدنت
باختن عمر و زندگی به لحظه ی رسیدنت

غرورم و گریه هام و … خیلی باهات حساب دارم
چقد دوست دارم من از لبای تو طلبکارم

بوسه آخرین تو آتیشی زد به پیکرم
این یادگار داغ و من تا ته دنیا می برم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: