به بهانه ی خواندن بنویس! ساعت پاکنویس ، شهیار قنبری

چقدر خوب است آثار بزرگان شعر و ترانه را بارها و بارها خواند و پُر از تازگی شد.چقدر خوب است که از زبان شهیار قنبری ترانه را درک و ذهن خود را خانه تکانی کرد.به استقبال شعر رفت و نو ترین کلمات را به قامتش مزین نمود تا نبض ترانه جان بگیرد، آری باید ساده بود و ساده نوشت.از تو آموختم شاعری که می خواهد شعری بنویسد با حسی گنگ، به شکار شبانه در ته یک جنگل میرود.وحشتی وصف ناشدنی از قلبش عبور می کند و خطر کردن را در نوشتن آموختم.
باید میلی متر به میلی متر آموخت و پیش رفت،باید با دیگران جهان آشنا شد.به خاطر دارم حرف هایی را که یغما گلرویی از شهیار به زبان می آورد و ترانه هایش را تحلیل می کردیم،به راستی که نو شدن و تازگی در ترانه های او موج میزند همان گونه که سطر به سطر بنویس! ساعت پاکنویس آدمی را به خوانش و مکس کردن در سیاه مشق هایش وا می دارد.
بعد از یغما جان گلرویی بنویس! ساعت پاک نویس مرا به سکوت هر چه بیشتر وا داشت ، سکوتی که سرشار از نیاز است.آموختم که شاعر از جهانی که خود ساخته است سخن می گوید،از جهانی که باید باشد حرف می زند.آری به گفته ی شهیار هر اثر تازه،باید از سر نیاز به گفته شدن و خوانده شدن باشد.هر کار تازه اگر تکرار یک اثر قدیمی باشد،بی ارزش است.اثری تازه است که پس از شنیدن یا خواندن اش، آدم احساس تازگی کند و به باور من قلم و کاغذی بردارد و احساسش را همراه با رقص قلم بر روی کاغذ نقش بزند.باید بی رحم بود و بعد از هر ترانه بی وقفه خود را اصلاح کرد و تیشه بر قامت ترانه زد ، کلمه ها را سبک و سنگین کرد تا بهترین واژه ها را بیابی.چقدر زیبا اشاره کردی که از یاد نبریم همه شاعریم.همه نویسنده ایم.در هر یک از ما شاعری خفته است.باید بیدارش کنیم.با کار و کار و کار.با خواندن و خواندن و خواندن.با نوشتن و دوباره نوشتن و نوشتن.آری به نقل از شهیار باید منِ شاعر و منِ نویسنده را کشف کرد.پشتکار و اراده قوی لازم است.باید مصمم بود و پای فشرد.
بنویس! ساعت پاکنویس را باید هزاران بار خواند و به حافظه بلد مدت سپردش چرا که اصولی را بیان می کند که نیاز و جوهره هر شاعر و ترانه سراییست که دستی بر قلم دارد.راز نوشتن در سادگی ست همان گونه که شهیار ساده نوشت و قصه ی دوماهی و جمعه را در حافظه ترانه ی این مرز و بوم به ثبت رساند. بنویس! ساعت پاکنویس یک نقشه برای پیمودن مسیری ست که به واقع برای پیمودنش باید سختی را به چشم دید تا از دل نوشته هایمان ترانه ای ناب خلق شود.شاعر باید بهتر از همه بداند که دارد به کجا می رود.ترانه نوشتن، به کار در یک اردوگاه اجباری می ماند.در چهارچوب ترانه یاد میگیریم که مناسب ترین کلمه ها را پیدا کنیم.کم بگوییم اما بسیار بگوییم چرا که راه پر خطر و گوش شنونده ی ترانه هایمان بیشتر از آنچه ما به آن فکر کرده ایم حساس است و به دنبال تازگی می گردد.جا دارد از نگاه زیبای شهیار به “الهام” بنگریم : پیشینیان گفته اند : باید شعر خودش بیاید.نگفته اند برای آمدنش باید خانه تکانی کرد.باید پرده ها را در شبنم یاس شست. باید برای این که پاهایش زخم برندارد،فرش سرخ بافت.باید چشم ها را را با نقره ی مهتاب گردگیری کرد.باید کار کرد.باید آماده شد و گرنه شعر خودش نمی آید.
به خاطر دارم یغما گلرویی برای خلق یک ترانه از درد کشیدن سخن میگفت.به باور او برای به دنیا آوردن یک ترانه باید همانند مادری دلسوز درد زایمان را چشید و با تک تک سلول هایت ترانه را بروز دهی.این فرزند نو رسیده لیاقت برگزیدن نامی مبارک و خوش قامت است و این درد را باید هر روز متحمل شد و نوشتن را به عادتی روزانه تبدیل کرد.شعر را باید در همه چیز دید که شعر یعنی تماشا.شاعر می بیند. شعر را همه جا پیدا می کند. شاعر کسی است که از زشتی به زیبایی می رسد. شاعر، شعر را از دل آشغالدانی بیرون می کشد.شاعر تازه ها را شکار می کند. نه این که فقط می بیند. او جهان را به تماشا وا می دارد.به تماشای خود، شاید.شاعر هر واژه را دوبار اندازه می گیرد.دوباره وزن می کند. از نو می شناسد. دوباره به جهان معرفی می کند.شاعر استقلال کلمه را باور می کند.
تداعی حرف های شهیار قنبری قلب نوشته هایم را جلا بخشید. باید متفاوت بود و تفاوت را در قالب جهان نوشته هایت به جهان عرضه کنی. نباید هیچگاه به این فکر کرد که یک ترانه به نیت اجرا متولد شود. باید نوشت و نوشت و ساده ترین ها را به زبانی ساده ادا نمود.باید قوانین بازی را آموخت و شناخت ، آنگاه می توان آزادانه، هوشیارانه و خردمندانه تر و تازه شد و به باور شهیار قنبری برای هر ترانه ، رختی نو، سوزن زد.

مهرداد باقری
بیست و چهارم بهمن ماه نود وسه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

مطالب پیشنهادی