پرده

پرده، پریشون شده ،از پنجره
سر به خیابون زده ،یادش بره

گریه کنون میرقصه تودست باد
صدای هق هقش هنوزم میاد

اینور میله ها یه روزگاری
کنارهم بودن یه جفت قناری

اینور میله پر ترانه می شد
قفس براشون یه بهانه می شد

کاری بکار دیگرون نداشتن
یه زندگی ی عاشقونه داشتن

نمیدونم زاغا یهو واسه چی
نوک میزدن یه روز به شیشه هم چی

شیشه شکست وننه سرما اومد
ازپس کاری پرده برنیومد

یخ زدن! افتادن و مردن ! یهو
پرده خودش رو میکشید هی جلو

ش ر ق ش ر ق سر و صدا به پا کرد
دستشو از میله یه کم جدا کرد

پرده ، پریشون شده از پنجره
سر بخیابون زده یادش بره

مرگ یه دیکتاتور پرغروره
حقیقت متکی ی به زوره…

اونور میله ازدحام غم ها
گم میکنن همدیگه رو آدم ها

پرده فقط منتظره غروبه
سرش رو محکم به هوا می کوبه

۹۳/۱۰/۲۳

از این نویسنده بیشتر بخوانید: