“بانداژ دستای تو”

برای بچه های سوخته ی شین آباد…(هر چند بیهوده)

سوختگی رو پماد و باند پیچوند
سرنگ ها دوباره در رگ شد
یه دسته گل توو شعله پرپر زد
دوباره باز این روزگار سگ شد

نفتی که از حد خودش سررفت
خنده رو از لبهای اونا برد
گریه و دلهره یهو اومد
دسته ی گل کنج کلاس پژ مرد

بخاری نفتی یهو رم کرد
وحشتو توو چشمای اونا دوخت
جیغ بنفش فایده نداشت وقتی
چند شاخه گل توو شعله ها می سوخت

دستای کوچیکی که تا دیروز
هااا می شدن از شدت سرما
آتیش اونقد لمسشون کرد کخ
تاول زدن از سوزش دردا

تو سوختی نفهمیدی حتی
دشمن این دستای تو کی بود
سرما ! بخاری ! بیسوادی ! نفت!
نفهمیدی این جنگ سر چی بود

حالا تو روو تختی و من رو تختم!
با بهت و بغض خیره به عکساتم
شرمندتم کاری نمیشه کرد
شرمنده ی بانداژ دستاتم…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: