بُن بست

دارم کم میشم از عمق نگاهت
مثِ شمعی که کم کم آب میشه
ببین ته مونده ی عمرِ یه احساس
توو آغوشِ نبودت خواب میشه

دیگه اسمم رو حتی خاطرت نیس
داری هرلحظه از من دور میشی
به حدی با غرورت خو گرفتی
که به این فاصله مجبور میشی!

ببین مثل یه شمعِ رو به بادم
دیگه حتی امیدی به سکوت نیس
خیالت نیس اگه از اون همه عشق
چیزی جز حسرت و غم ، روبروت نیس

چه ساده میگذری از اونکه عمری
نفسهاشو گره زد به نگاهت
همونیکه میموند تووی نبودت
تموم لحظه ها روچشم به راهت

یه دنیا بی کسی سمتم روونه
ته راهی که میری رو میخونم
من اینجا بعدِ تو تقدیرم اینه
توو بن بستِ نبودت جا بمونم….

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

853
۳۱