بانوی صحرا

بانوی صحرا


می خوام امشب تا سحر به کوه و دشت سر بزنم 
واسه پیدا کردنت قلبمو خنجر بزنم 
می خوام امشب تا سحر مثه بارون ببارم 
پشت خیمه ها برم سر به بیابون بزارم 
بانوی صحرا نشین ای کولیه بی سرزمین 
روی زرد و خسته ی این عاشق مارو ببین 
چشم جادوییه تو یک دشتو حیرون می کنه 
دل مجنون منو همش پریشون می کنه 
من به دنبال تو هستم تو شدی آهوی صحرا 
نازنین دلبر کجایی هی نکن عشوه تو بر ما 
من شدم صیاد عشقت تویک آهوی رمیده 
این غزل بانوی زیبا توی صحرا رو کی دیده 
من خمار اون نگاتم مات چشمونه سیاتم 
تو به فکر دلبریو من اسیر خنده هاتم 
من تموم دل خوشیهام خط ابروی کمونت 
تو به فکر نازو غمزه سرخیه روی لبونت 
شب که پرده ی سیاشو روی دشت می پوشونه
با حلقه های گوشوارش قلب منو میلرزونه
بین گله میشینه نی می زنه مهتابو تو آسمون می رقصونه
اما امشب صدای خلخال پاشو نشنیدم 
صدای جیلینگ جیلینگه النگوهاشو نشنیدم 
همه ی دخترکان کولی و محلی رو اونجا دیدم 
اما من بانوی صحرایی رو اونجا ندیدم 


ترانه سرا : اسمر شجاعان

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: