قفس

یه قلم گریه صدای
یه کاغذ میون دفتر
یه برگ گلهای رز با
یه سفیدی کبوتر
یه پر از رهگذر شب
یه بهونه هم صدایی
میون این تیک ساعت
مونده تا نره به جایی
یه میز چوبی و خاکی
با یه صندلی خسته
تکیه به دیوار پشتی
یه عالم دل شکسته
یه فنجون خالی از قهوه
روی میز و تلخ رنگه
یه سکوت مبهم و سرد
روبروش یه دل تنگه
من و سایه توی خونه
چیزی جز قفس نداریم
شاید وقتشم رسیده
که همو تنها بذاریم
رنگ تاریک حس غمگین
میگن از دنیا بریدی
پرگرفتی تا رها شی
یعنی تو خدارو دیدی ؟!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: