کوچ

میخوام تلخی این بغضو
یه جا خالی کنم شاید
دلم خالی شه از تردید
از این تکرار بی باید
یه روزایی دلم خوش بود
چه فردای خوشی دارم
ولی حالا یه دنیا رو
به تنهاییم بدهکارم
چقد من اشتباه کردم
به این ویرونه دل دادم
یه عمری توقفس بودم
خیال میکردم آزادم
منم میرم از این خونه
که هر گوشش یه زندونه
یکی هست اون ور دنیا
غم حرفامو میدونه
میرم تا دور شه از چشمم
غم روزای دلگیرم
روزایی رو که تو بندم
روزایی رو که میمیرم
میرم جایی که تو خاکش
حقیقت داره آزادی
پر از فکرای امروزه
پر از احساس آبادی
میرم جایی که توش مردم
تا وقتی زنده ان شادن
اینجا مرده پرستی رو
یه عمری یادمون دادن
از اینجایی که اعدامو
میشینن تخمه میشکونن
تموم زندگیشونو
یه مشت شعار میدونن
میرم جایی که توش روزام
پر از فردا شدن باشه
بدون حبسو اعدامو
غم تنها شدن باشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

427
۲