(قصه ی دو غزال)

توی یک دشت بزرگ…پشت اون کوه بلند

یه غزال نیمه جون…بازم افتاد تو کمند

نا امید از زندگی..زخمیه تیر تفنگ

داره خون میچیکه از..اون دوتا چشم قشنگ

بس که میسوزه دلش..از جفای روزگار

آخه جفتش تا ابد..میمونه چشم انتظار

سایه ی مرگ رو سرش……پر درده تو صداش

داره نجوا میکنه..لحظه ی مرگ با خداش

ای خدای اسمون…آخ چه تلخه قصه مون

من دارم میمیرم اما..چی مییاد بر سر اون

جفته مهربون و نازم..تو خونه منتظره

خبره مرگ منو..کاشکی واسش..باد ببره

غمه تنهائیه اون..بدتر از مرگه برام

چرا قصه مون باید..اینجور بمونه ناتمام؟

عاقبت جون دادو مرد…با یه..آرزو..غزال

که ای خدا..حمله به جفتم نکنن..گرگ و شغال

حالا اون مرده ولی..توی این دشت سیاه

میمونه جفته غزال…نا امیدو بی پناه

تو چشاش یه دنیا غم..پر ترس و اظطراب

تو دلش مونده هزارویک سوال بی جواب

راه میفته توی دشت…میره فریاد بزنه

آرزوشه اونو هم…مرد صیاد بزنه

نمیدونم چی میشه…آخره قصه ی اون

التماست میکنم..ای خدای مهربون

توی این دنیا نذار… دلی بمونه دربدر

اگه عاشقی میمیره..جفتشم باهاش ببر

(۱۳۹۱/۳/۱۹)

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

756
۴۴