ناگهان سال ها گذشت

جوون عاشقی سر کوچه تکیه داده بر درختی
درختی که ریشه داره در وجودش رنج و سختی

رفت و آمدهای زیادی در سر این کوچه بود
جنب و جوش ها شبیه لونه های مورچه بود

چون زمونه درنَوَردید کوچه ها رو گشت و گشت
در یه لحظه مثله برق ، ناگهان سال ها گذشت

تحمل بر فشار زندگی بر کسی راحت نبود
صحبت از عمر بود و حرفی از ساعت نبود

اون درخت نونهال قد کشید اوج فلک
این جوون ، دائماً ، اما دلش می خورد ترک

دیگه یار سوار بر کشتی ، روی موج ها نبود
حتی خدا هم رفته و انگار که اونجاها نبود

یه جوونی در خیابون ، بر درختی تکیه داشته
اون ندانسته به راه بی بازگشت پا گذاشته

از بس گریسته چشم درختا هم تر شده
تنش آتیش گرفته تبدیل به خاکستر شده

طبق عادت سایه اش تکیه داده بر درختا
انتظار تا به کی ؟ زنده نیستش صبح فردا

زمونه بی رحم بود سپرد خاکش رو دست باد
آخرین حرفش این بود ؛ اون به من قول داد بیاد

سلطان عشق

۲۱/۹/۹۰

از این نویسنده بیشتر بخوانید: