یک استکان تنهایی

یک استکان تنهایی مهمونی
روی همین میز پدر مرده
روی همین میزی که چن ساله
یکجا غم تنهاییمو خورده

هرچی شکر داری بریز اما
این استکان شیرین نمیمونه
هر قد بخوای تغییر(طعمش) بدی بازم
تلخی تووی تنهایی پنهونه

حال و هوامو لمس کردی خوب؟
دیدی چقد تنهایی سنگینه
وقتی بره توو قلبای خسته
رد خور نداره؛ بسط میشینه

خواستم یکم باور کنی من رو
این لحظه ها مال منه اما
خوبه هر از گاهی بفهمی که
چه میکنه با من غمت اینجا

سر ریزم از این حس تنهایی
من سرکشیدم استکانامو
تو امشبو مهمون من هستی
فردا دوباره روزمون از نو…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: