چرا ؟

یه حرفایی دارم که باید نگم
یه دردایی که روحتو میخوره
یه حرفا که با گفتنش روزگار
تو رو از همه زندگی می بُره
یه حرفایی که راهشون گُم شده
یه فکرایی که باز سَر دَرگُمن
چه بیرحمن این واژه هایِ غریب
یه حرفا که هر روز تو رو میخورن
هوا هم دلش تنگه و مِه شده
چه خوبه برم تویِ مه ، گم بشم
چه خوبه تو تنهاییام غرق شم
تا که طعمه ی حرفِ مَردم بشم
چرا عاشقی ها هَمش تَلخه و
چرا باید احساس سرکوب شه
چراهایِ بی پاسخِ زندگی
چرا سخته که زندگی خوب شه
مقصر همیشه خدا بوده و
همیشه نگاها به دنیا بده
ولی دستِ تقدیر بعدِ یه عمر
دَم رَفتَنم روی ِ شونم زَده
نه میشه برم تا که آروم بِشم
نه میشه بمونم تا آسون بشه
بگو این چه تاوانِ سختیه که
تو یک لحظه دنیام، داغون بشه
همه حرفایی که نباید بگم
مثِ چهره ی من دیگه پیر شد
مثِ نوش دارویِ سهرابه که
رسیدش ولی وقتی که دیر شد … (کیوان حریری)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: