قصه ی من

من از تو شرو(ع) میکنم قصه امو
به نام کسی که دلش سنگ بود..
یکی بود و یکی نبود اخرش
چقد فرصت عاشقی تنگ بود!

شروعت نکرده تمومم شدی
جهانم خلاصه به یه قاب شد
شدم زخمی خاطراتی ندید
پلنگی که درگیر مهتاب شد!

فقط یک قدم فاصله مونده بود
تا آغوش تو شکل دنیام شه
جنونم بیفته به پای تو و
واسه دل به دریا زدن رام شه!

غرور تو بانی این ماجراست
دلت لحظه ایی با دلم خوو نکرد
زمان فرصتی هم به اعجاز داد
ولی توی این قصه جادو نکرد!

گذشت از کنارم یه صف ردپا
که حتی یه لحظه ام توقف نداشت
دلی رفت از اینجا که باور کنه
شکستن که جای تاسف نداشت!!

همه جاده ها پیش پات فرش شد
با خونی که از قلب من می چکید
حالا بی تو سر میره این قصه و
کلاغی که آخر به خونش رسید!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: