دستِ اجل

یه شب دستِ اجل بر صورتم خورد
و جان تسلیمِ جانان آفرین شد
همون دستی که گلچین بود عمری
واسش خار این دفه زیباترین شد

یکم خوشحال از این دنیای بی درد
یکم گیج و کمی بیشتر هراسون
منم همراهه اقوام و عزیزان
نشستم پای نعشم زار و گریون

امان از لحظه ی سخت جدایی
امان از خاکِ سردِ بی وفایی
یکی می گفت بچم چه جوون مرد
یکی هم پشت هم بابا کجایی؟

چه احساسِ عجیبی بود اون شب
چقد دنیا قشنگ عهدو شکسته
منی که عمری با دنیا پریدم
توو اوجِ افتخار بالامو بسته

تنِ بی روحه سردم رو کشیدن
درونِ قبرِ تاریک و نموری
یه خروار خاک ریختن روی قبرم
چطور راضی به این کارن؟چجوری؟

منه وحشت زده از ظلمت قبر
تمومِ دستو پاهام داش می لرزید
توو افکارِ خودم بودم که ناگه
ندایِ دو ملک توو قبر پیچید

بگو ربِت کیه دینت کدومه
کجاس اعمال و کردارِ قشنگت؟
چی آوردی واسه فردای محشر
که باشه راحتیه قبرِ تنگت

زبونم زمزمه کرد یا حسین جان
دلم ریخت و چشام شد کاسه ی خون
یهو دیدم عزیزی هس کنارم
که قبرم با وجودش شد چراغون

صدا زد ای ملک مهمانِ ماس این
عزیزی که روو سینش مهرِ یاسه
اگر چه انتظارم بیش از این بود
ولی به اذن حق جزء خواصه

یا حق

حسین عباسی بائی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: