مثل بچگی…

بسم الله
سلام
این فرصت غنیمتی بود
که به احترام تفکر عزیزی ووالایی
که قصد جمع کردن بچه های آکادمی
دور هم داشت،تو بروز رسانی افتخار شرکت داشته
باشم،غیر از این سعی کردم به خودم اجازه ندم
قبل از جواب دادن به محبت دوستام به کار قبل
کار جدیدی بزارم.عذر خواهی بابت این تقصیر

مثل بچگی….
مثل ِبچّگی هنوز
عاشقه شالِ علمم
هنوزم دیوونه یِ
دیدنِ عکسِ حرمم
عاشقِ تکیه زدن
با چادر مادرمم
عاشقِ نذری گرفتن
وسطِ محرمم

همیشه این وقتِ سال
یه حسِّ خوب و اشنا
دستمو میگیره با
خودش به سمتت میبره
به همونجا که هوایِ
خاطراتِ من پر از
عطر دستای تو و
گلابِ نابِ قمصره

دلم گرفته
بگو هوای
دلم رو داری
تو که همیشه
رو حال قلبم
اثر میزاری
دوباره پامو بکشون به سمت هیاءَت
بازم هوامو داشته باش جون رقیه ت
خودم از هر کسی بهتر
میدونم چه روسیام
اینقَدَر بزرگی که
به روم نیُوردی بدم
خواستنی تر از تورو
پیدا نکردم بخدا
تو اتاق خوابم این
شعرو به عشقِ توزدم

ًبه جهان خرم از آنم
که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم
که همه عالم از اوست
زخم خونینم   ، اگر ،
به نشود ، به باشد 
 خُنَک آن زخم که هرلحظه
مرا مرحم از اوستً

دلم گرفته
بگو هوای
دلم رو داری
تو که همیشه
رو حال قلبم
اثر میزاری
دوباره پامو بکشون به سمت هیاءَت
بازم هوامو داشته باش جون رقیه ت

1051
۲۳