جنگِ طف ۱۵ آتش زدنِ خیمه ها تو سط لشکر یزید

یزله ی شادی به خوبی آمده ، با صدایِ پای کوبی آمـــــــــــــــــــده
تیز رو تابیده آن اسبِ حسین ، شیهه می زد در فضایِ مخلصین
نزدِ زینب رفت و اشکایش فتاد ، خبری از جبهه در قلبش نهاد
داد زد زینب حسین جانم کجاست ، اسبِ داداشی بگو دل در فناســـــت
دستِ خود بر زین نمود بهرِ وصال ، لا به لایِ تپه ها گشت این جمال
حورا می گرید و می نالد خدا ، وقتی دیده جثه اش از سر جـــــدا
لعنتی ها سر حسین را برده اند ، بهرِ ابن ازیاد دعوت خوانده انـــــد
گریه زاری در مسیرِ مطلعش ، همه جا پر خون گشته مصرعش
کوفیان شادابِ پیروزی شدند ، زینبان با ناله خود سوزی شدند
بست چشمانِ سفر کرده درود ، از خیمه گاه فواره شد آتش و دود
تا رسیده در کنارِ خیمه گاه ، دید آتش می گشاید پرتگــــــــــــاه
قوم بد کرده ستم بارِ یزید ، مزه ی تلخی به زینب ها چشــــــــید
اطفالِ مسلم از لهیبِ روزگار ، پای بگشوده به راهی در فرار
هر کدام در سرزمینی پا نهاد ، موجِ دیدِ کفر بر ساحل گشاد
یکایک در زیر سم ها له شدند ، در غروبِ آفتابی مه شدند
دو تا از فرزندِ زینب ناپدید ، وقتِ آتش زدنِ خیمه شنیــــد
یک طرف هلهله شاد و رقص بود ، یک طرف ناله و فریادی گشود
زنجیر بستند عابدانِ جاودان ، در سفر رفتند به شامِ دشمــــــــــنان

جاسم ثعلبی (حسّانـــــــــــــــــی ) ۰۸/۰۹/۱۳۹۱
منتظر سروده ی بعدی جنگ طف ۱۶ شامِ غریبان

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

656
۱