منمو یه عمری بی فردایی

توو سرم همهمه و درگیری
درد من سپاهی از چنگیزه
آرزوهامو به غارت بُرده
منمو این دل بی انگیزه

منمو خرمنی از دلشوره
منمو عقربه های بی تاب
شبمو با غصه ها صب کردم
منمو حسرت یک جرعه خواب

رو به انجماده باز احساسم
خون ِ گرم توو رگام یخ میشه
وقتی تک تک نفسهام درده
زندگی خیلی برام سخ میشه

حبس شدم توو خط به خط شعرم
یه اسیرم که به غم محکومم
منه بی گناه به حکم قاضی
از یه لحظه زندگی محرومم

توو سرم همهمه و درگیری
توو دلم وحشتی از تنهایی
منمو شبای سرد و زخمی
منمو یه عمری بی فردایی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: