قهوه ی تلخ

درست وقتی ازت بیزار میشم

غم عشقت واسم تکرار میشه

یه مرد خسته، از دوری چشمات

دوباره عاشق دیوار میشه

تموم شب پر از احساس مبهم

فراری میشم از فکر و خیالت

ولی خاکسترم خاموش میشه

خیالم جَمعه وقتی خوبه حالت

یه جوری حبس خوردم از نگاهت
که با دستای تو آزاد میشم
نمیخوامت مثه این قهوه ی تلخ
ولی هر شب بهت معتاد میشم
نمیتونم ازت آسوده ردشم
تو دنیای منو تسخیرکردی
نخواستم پیش من برگردی امّا
نمیدونم چطور شد دیرکردی

تو رو پس میزنم هر روز، هرشب

ولی از خاطراتم گُم نمیشی

میخوام یادم بره دوریت اما

تو واسم مثله این مردم نمیشی

گمونم با بقیه فرق داری

خیالت لمس احساس عذابه

منو تا اوج غصه میکِشونه

ولی بازم به شیرینیِ خوابه

یه جوری حبس خوردم از نگاهت
که با دستای تو آزاد میشم
نمیخوامت مثه این قهوه ی تلخ
ولی هر شب بهت معتاد میشم
نمیتونم ازت آسوده ردشم
تو دنیای منو تسخیرکردی
نخواستم پیش من برگردی امّا
نمیدونم چطور شد دیرکردی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: