آخرین میراث

امروز احساس عجیبی دارم و تو
تقدیر و با دنیای من تقسیم کردی
فرقی نداره بودن من زیر این سقف
وقتی تو احساس منو بدخیم کردی

دنیا اگه با بغض من دس پاچه میشه
لبخند و میذارم کنار هر دو لب هام
مثل یه رودی که سرش به سنگ خورده
از عمق دریا دورمو هر لحظه تنهام

تنهاییو پل میزنم رو مرز دنیام
این آخرین میراث من روی زمینه
این آخرین شلیک تیر بی جوابو
مرگ خیال تو که دنیامو نبینه

لبریز از احساس ترسم هر شبی که
یاد تو با آرامشم تعویض میشه
شب های طولانی تر از یک سالو دیدم
تقویم من درگیر با تبعیض میشه

از سجده های گریه دار روز و شب هام
زانو زدن با یک گناه تو تلف شد
کفری که راه آسمونو رو به من بست
راه قشنگی که به چاه تو تلف شد

تنهاییو پل میزنم رو مرز دنیام
این آخرین میراث من روی زمینه
این آخرین شلیک تیر بی جوابو
مرگ خیال تو که دنیامو نبینه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: