صحرای کربلا

بنگـــــر چه ها نمودنـد … با خانـــــدان حیـــــدر
با قاســـــم و ابالفضــل … سجاد، حسین ، اکبر

پر کرده انـد از خـــــون … صحـــــرای کربـــــلا را
سر می برند اینجــــا … لب تشنــــه لاله هـا را

یک کودک سه ساله … گریان و زار و بی تــاب
سر میدهد به سختی… فریاد عمه جان ، آب !

خون می گریست زینب … بر پیکـــــر حسینش
سر می کشد ه هرسو… پس کو سر حسینش؟

کاش از عذاب ای شمر … هرگــز رهــا نگــردی
رحمی به حال طفـــل … شش ماهه هم نکردی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: