شهر یخی

شهر یخیمون داره پشت شیشه میمیره
جنگل داره از بیخ نه، از ریشه میمیره!
اینجا یه جنگل مسخ سرمای زمستونه
یادش میره با هجمه ی یک تیشه ،میمیره
تو برکه ی تقدیرمون خونه، نمی بینیم!
سرما سراسر باغ رؤیامونو پر کرده
چشمامونو رو چادر ابرای شب دوختیم
شاید یروز اونی که تنها رفت برگرده
پشت درختا خم شده از بار تنهایی
جنگل به این تنهایی و بی بارگی دیدی؟!
رو فرش خونت توی خون غلتیدن و مردن
سربار دنیا بودن و اوارگی دیدی؟!
رو خط فقر املای اب و نون و خرما رو
با جوهر خون درختا مشق میکردیم
گم شد تمام عمرمون زیر تنفرها
داریم به دنبال جهاز عشق میگردیم!
یک عمر از ترس خزون زیر پتو بودیم
چشمامونو بستیم رو سرمای دنیامون
ما کبک موندیم و عقاب قصه ادم شد
تو برف غم موندیم و گم شد رد پاهامون
حالا هزار و سیصد و یک عمره که گیجیم
زیر یه سقف ابری و برفی که میباره
وقتی که ادم برفی برف خزون باشی
حتی مترسک پیش دنیات ابرو داره!
شب بود و روزامونو تو خواب خزون بودیم
دنبال حرف و وعده های این و اون بودیم
اره فروختیم ابرو و غیرت و عشقو
ارزون فروختیم گرچه یک روزی گرون بودیم
گنجشک ها پیر و جوون پای درختامون
مردن که جنگل پردرخت و بی تبر باشه
با بال زخمی با یه دنیا جنگ کردن تا
جنگل برای این نهالا بی خطر باشه
اما تمام شاخ و برگامونو گم کردیم
ما استواری درختامونو گم کردیم
چوب درختامون که یا سیگاره یا موشک
تو برف بهمن ردپاهامونو گم کردیم

سپینود پهلوانی ۱۵/۷/۱۳۹۳ کرج

از این نویسنده بیشتر بخوانید: