ی زن …

ی زن …

خبر داری از تنهای هام؟

خبر داری از رنج شب گریه هام؟

خبر داری آرام ندارم ی دم…

و شبها با گریه شدم هم قدم…؟

خبر داری از آخرین آرزوم

که زنده به گور شد تو قبر دلم.

خبر داری فرقی نداره

ولی
یکم گفتگو با دلم بد نیست

به الله این گریه از درد نیست

شکسته دلم از کسی …

که اسمش مرد است و از مرد نیست.

ی زن بی قرار از تو امثال تو

ی زن کهنه شد در تن و جسم نو

ی زن پای احساس مردانه اش

ببین سنگسار شد

آخره گفتگو.

کمی با من همرازداری کنید

کمی مثل زن سازگاری کنید

بهشت می شود این جهنم اگر…

کمی مثل زن مردبانی کنید.

شکستم…

فرو ریختم از درون…

مثل یک گسل زیر پای زمین…

کمی آنطرف تر زمین خورد ترک

ی زن با تمام غمش دفن شد

زمین غسل کرد وزمان پاک شد

حضوری که یک عمر کمرنگ بود

چه تیـتــــــــــر بزرگ مجــلات شد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: