سایه

"سایه"

نشد بی تو یه شب راحت بخوابم
شده کارم همش افسوس خوردن

شده حالم شبیه مردمی که
توقایق خیره به فانوس مردن

یه مشتی خاطره جاموند ازعشقت
دیگه خسته م ازاینکه سایه باشی

من این حال بدو اصلا نمیخوام
که تادست میزنم ازهم بپاشی

نه میذاری که نزدیکت شم اصلا
نه آسونه واسم دورازتوباشم

به تو وابستگی رو دوست دارم
به اون حدکه نباشی تو ،نباشم

یه وقتا داد وفریادم رونشنو
منوکی بهترازتو میشناسه؟

یه حرفی میزنی حرف دلت نیست
ولی حرفام واسه تو خاص خاصه

نمیتونم تک وتنهابمونم
نمیدونم به چی امیدوارم

برای زنده موندن بی بهونم
به اینکه زنده ام تردید دارم

چی میشد بودی و با مهربونی
پریشونی رویامو بگیری

اگه تصمیم برگشتن نداری
چرا ازفکر وقلب من نمیری؟!

۹۳/۶/۲

از این نویسنده بیشتر بخوانید: