شعر آخر

حرف و حدیث عشقم رسید به شعر آخر
اما کسی هنوزم منو نداره باور
باور نداره هیچ کس که من چِقَد غریبم
از زندگی تو دنیا همین شده نصیبم
به کی بگم که عشقت تو قلب من نشسته
غم نداشتن تو وجودمو شکسته
تو هم نداری باور که من به پات نشسته م
به غیر تو تو دنیا به هیچکی دل نبسته م
افسوس که لحظه های عمرم به پات هدر شد
نهال عشقمونم درخت بی ثمر شد
گریه م گرفته اما ندارن اشکی چشمام
بغضم نمیذاره که بالا بیان نفس هام
تنها به جرم عشقت دارم تموم میشم من
آره بدون نخواستی مال تو باشه این تن
خودت نخواستی باشی کنار من تو دنیا
نگو که قسمت این بود باید تموم شه اینجا
هرچند که خوب میدونم دلت یه جا اسیره
به جرم خواستن تو دلم باید بمیره

اینم از آخرین ترانه من
مرسی از همه دوستایی که تو این مدت منو تحمل کردن
هرکی دوس داره ترانه های منو یکجا داشته باشه ایمیلشو برام بذاره تا براش فایل ترانه هامو بفرستم
در پناه خدای مهربون باشین

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com