نـزدیــک شـــو…

یک عاشقانه ی ساده…

نزدیک شو،احساسِ این تقویم
بـا تـو هـمـیـشه زرد میـمونـه
فک(ر) میکنی وقتی بری از من
چیزی به جز بــــرگـــرد میمونه؟

نزدیک شو چون این منِ خسته
از دوریِ دســتــات بـیـزاره
وقتی تو رو میبوسمت توو شهر
از آسـمـونـم بــــرگ میـبـاره!

چـشـمـای آبـیِ تـو ایـن مـردو
مـحـوِ تـمـاشـایِ خـزر کـرده
حرفی نزن،فریادِ توو چشمات
چند وقتی میشه من رو کر کرده!

حـسِ غـریـبـی تـویِ مـوهـاتـه
تـصـویـرِ آتـیـشه تـوو گـنـدمزار
پـیـشـت نـشـسـتم تـا بـسوزونـیم
شالت رو از رویِ سرت بردار!

وقتی پر از بغضی هوای شهر
ابـری و درگـیـرِ جـنون میـشه
وقـتـی کـه بـعدِ گـریـه میخندی
توو آسمون رنگین کمون میشه!

من مـحـوِ دریـا زیرِ آتیشم
با بودنِ تو شـعـر میـبـارم
بازیِ من با واژه ها یعنی:
معنای شعرم،دوستت دارم…

پ.ن:دلم برای آکادمی تنگ شده..همین.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: