فلسفه ی دو استکان چای

من آخر دنیامو یک عمره که میبینم
فردای نحکومه به دیروزم رو میبینم
این بوسه های ریشه دار از بغض رو هرشب
از توی تنها قاب عکست،گرم میچینم

من گم شدم اما نه اینکه قلبم آشوبه
اینجا تو این شب گریه ها حالم چقدر خوبه
دیوونه می مونم همیشه بین این مردم
این راه دیوونه شدن در تو چه آرومه

من توی این ظرف تعقل باده میریزم
دستم بگیری و دلت رحم اومده باشه
بغض نگاهم رو بگیری از روی عکست
این زخم صد ساله شاید بند اومده باشه

هر روز سمت قاب عکس تو دلم دریاست
این سجده ها پر میشه از یک قرن تنهایی
این فلسفه دنیامو میگیره تو این شب ها
من با خدا و تو به صرف چندتا چایی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: