حوای خائن

از هرچی "دوسِت دارمه" خستم،
از هرچی عشق و عاشقی بیزار
روزا رو تختم الکی خوابم،
شَبا تا صبح کلافه و بیدار

دنیا یه کاری کرده با من که،
هیچ زنی به چشمِ من آدم نیست
زنها فقط غارت گرِ عشقن،
غارت شدم، آه تو بساطم نیست

منی که جز احساس و جز لبخند،
هیچی نبود تو قلب و رو لبهام
حالا فقط یه گوشه می شینم،
فحش میدم و مرگ از خدا می خوام

همیشه وقتی با کسی بودم،
واسه قرارام استرس داشتم
درسته عادی شده بود واسم،
اما بازم یه ذره حس داشتم

دنیا یه کاری کرد که حتی این،
یه ذره احساسم نموند واسم
لعنت به زن های فریبکار و
لعنت به این اخلاقای خاصم

دنیامو پر کردن زَنایی که،
هیچوقت به عشق بها نمیدادن
جز وقتایی که تنها می موندن،
به منِ احمق پا نمیدادن

گوشیم پر از عکسِ زناییه،
که یه روزایی بک گراند بودن
هیچوقت ثبات نداشته حرفاشون،
هر روز تو یه فاز و رو یه مودن

ترسم از اینه که یکیشون باز،
پیدا بشه تو این حوالی و
به پر و پای من بپیچه و
عاشق بشیم تو خونه خالی و

حوصله مو سر ببره بازم،
با قولایی که بگه: می مونم
با حرفایی که تا شروع میشه،
من فوری تا تهش رو میخونم

من تا ته حرفا رو میخونم،
هیچی مثه تجربه دردناک نیست
وقتی یه عمری تو سری خور شی،
هیچ ضربه ای واست اسفناک نیست

وقتی یه عمری تو سری خور شی،
از اونایی که دوسشون داری
دیگه برات هیچ چیزی جذاب نیست،
تو هم میگی از عشق بیزاری

هایبل اگه به دست قابیل مرد،
حتما حسابه یر به یر داشتن
من مطمئنم، شک ندارم که،
حوا و شیطون سَر و سِر داشتن

آدم چوب حماقتش رو خورد،
گندم و سیب فقط بهونه بود
وقتی که آدم سرکار می رفت،
حوا با شیطون توی خونه بود

این قصه هر روز اتفاق افتاد،
این قصه تا امروز کشیده شد
آدم فقط حواشو دید اما،
حوا با هر شیطونی دیده شد

ترسم از اینه که یه حوا باز،
پا بده و هوا برم داره
من آخرین حوامو یادم هست،
که قول دادم اون آخرین باره

این قولو دادم به خودم دیگه،
هیچ زنی تو دنیام نباشه و
به من چه عشق توی نگاشه و،
به من چه قند روی لباشه و

من تلخیِ تنهایی رو میخوام،
نه طعم شیرین لبِ زن رو
من از خدا افسردگی می خوام،
نه عشوه و تاب و تبِ زن رو

من تلخیِ تنهایی رو میخوام،
نه طعم شیرین لب زن رو
هیچکس نفهمید حال و روزم رو،
من زندگی کردم فقط من رو

از هرچی "دوسِت دارمه" خستم،
از هرچی شعر و شاعری بیزار
من آدم خوبی برات نیستم،
حوا! نیا! دست از سرم بردار

از این نویسنده بیشتر بخوانید: