(یک شاخه گل تقدیم با عشق)

میشناسم اون بغضی که تو چشماته بانو

دنیای ما اونقدرها از هم جدا نیست

مردی که عشقت بود.. روزی روزگاری

اصلا شبیهه عاشقه اون روزها نیست

دیدم که میسوزی کنارش لحظه هاتو

توو حسرته(یک شاخه گل تقدیم با عشق)

هر شب بهش تسلیمی اما فرق داره

آغوشی از اجبار..با (تسلیم با عشق)!

از یاد بردی اونهمه شور ونشاطو

تکرار…این معنای تلخه زندگیته

هر بار کوتاه اومدی..شاید بفهمه !

اما نفهمیدی که این از سادگیته!

باید یه وقتایی جلوش مردونه باشی

باید بفهمه معنیه همراهیاتو

یک لحظه حتی.. از دلت غافل نباشه

باید که از بر باشه رمز شادیاتو

باید تو این شبهای سرد بی پناهی

آغوش پر مهرش پناهه خستگیت شه

بگذاره سر رو شونه های مهربونت

باید دوباره مرد خوب زندگیت شه

اما نه اون حالا دلش یک جای دیگه س

انگار آغوشش دیگه گرما نداره

از همسری تنها همین همبستریش موند

باید بری عشقت توو قلبش جا نداره

میشناسم اون بغضی که تو چشماته بانو

دنیای ما اونقدرها از هم جدا نیست

ما هر دوتامون خسته و بی آشیونیم

هیچکی به چشمامون تو دنیا آشنا نیست!

(۱۳۹۲/۳/۲۷)عباس مقدم

841
۵۹