گریه ی ِ مردونه

بابای بی نوا
بابای ِ غم زده
حرف ِ بدی شنید
"بابای ِ من بده"

حسی شبیه یاس
غمهاشو تازه کرد
دس(ت) بُرد رو چشاش
آروم گریه کرد

توو این زمونه ی ِ
پُر دردو غم پرست
دل به دو چشمِتَم
حتی نمیشه بست

دنیای بی صفت
چیزی نداده بش
حیف از جوونیاش
حیف از تحملش

یک عمر بیخودی
هی سگدو میزده
حالا شنیده که
"بابای ِ من بده"

وقتی غرورشو
اینجور مرده دید
رفت پیش بچه هاش
تسلیم و نا امید

اینبار بی هوا
توو این هوای ِ سرد
دستاشو داد کنار
مردونه گریه کرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: