غریب آشنا

آهای غریب آشنا , آهای یکی یه دونه ام

بمون که سر وا نکنه ، زخمای پیر و کهنه ام

آهای تویی که رفتنت ، آتیش به جونم می زنه

نرو که دوست و آشنا ، زخم زبونم می زنه

تو رو خدا نذار که باز، تنها و بی نفس بشم

نذار که تنها و غریب ، زندونیه قفس بشم

غرورمو شکستیو ، به سینه ام جفا زدی

کشتی منو روزی که تو ، رقیبمو صدا زدی

این روزگار لعنتی ، با من چه بد تا می کنه

تا حرفی از تو می زنم ، عشقمو حاشا می کنه

بیا مثه دنیا گلم ، با من خسته لج نکن

بیا منو تو عاشقیم ، اینجوری راتو کج نکن

یادت باشه که خاطرت ، تووی دلم قیامتی است

این عشق پاک منو تو ,عزیز ،عجب حکایتی است

خسته شدم می خوام برم ، از این دیار بی کسی

مردم از این تنهایی و مردم از این دلواپسی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی لاله قراری

به نام خداوند هستی و آفریننده عشق هنوز حرف زیادی برای گفتن نیست اگر میدانستم چگونه بنویسم و از خودم بگویم یعنی که خوب خودم را شناخته ام ، و این یعنی یک شوخی بزرگ اما همین قدر که من می نویسم هرگز دوست نداشته ام بی عشق زندگی کنم . کافیست که موجودیتم را به رسمیت بشناسید فقط یک خواهش دارم : روحم را آزرده نکنید من خسته تر از آنم که می پندارید