شام آخر

طرز نگاهاتو نفرتِ چشماتو حس میکنم هردم
اما هنوز مثل دیوونه ها بازم دور تو میگردم

انگار حواست نیس با کم محلی هات از دس دارم میرم
از دست رفتارات از اخم ابروهات صدساله که پیرم

هیچوقت نفهمیدی یک روزِ من بی تویک قرنه ، یک درده
چی شده چشماتو ، میبندی رو دنیام دستات چقد سرده

سخته نمیتونم باور کنم داری از دست من میری
میری نمیفهمی بی وقفه با دوریت جونمو میگیری

بمون و در کم کن رفتن صلاحت نیس نگو نمیتونی
نگو که این شامِ ، آخرِته با من ، بگو که میمونی
بگو که میمونی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: