بارون پاییز…

فصل پاییز نگاهت

من و از عاشقی ترسوند

وقتی غم نشست تو چشمات

یه چیزی من و می رنجوند

پشت شیشه ، خیلی آروم

طوری زل زدی به بارون

که دلم معنی شو فهمید

بی صدا شکست و آسون

جا گذاشتم حلقمون و

روی میز کنار گلدون

دیگه این خونه برام داشت

انگاری حکم یه زندون

چمدونم و می بستم

ولی تو خیره به کوچه

دیگه فهمیدم که این بار

انگاری موقعه کوچه

پشت در من و خیابون

تو هنوز خیره به بارون

برنگشتی سمت چشمام

تا بشینم پشت فرمون

رفتم و راحت شدی تو

رفتی دنبال غریبت

دیگه حتی رفتم از یاد

مثل داغِ یه مصیبت

اما هر بارون پاییز

تو رو یاد من می یاره

چشم من به یاد اون روز

ابری می شه و می باره

دیدمت بعدِ یه مدت

با غریبه بودی امروز

چشم تو خیره به چشماش

مثل بارون تویِ اون روز

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

1119
۸۴