قصه مزرعه

« قصه ی مزرعه »

شاید این قصه که میگم ، قصه ی فردای ماهاست
قصه ی مزرعه ای که توی همسایگی ماست

وقتی دهقاناش خمارِ هپروتِ خواب و رویان
وقتی که مَتَرسَکاشم ، همپیاله ی کلاغان

وقتی گنجشکای سیر از سر ِ سرخوشی می تازن
وقتی قطره های بارون دوس دارن کویر بسازن

وقتی خورشید مهربونیش ، میشه آتیش جهنم
وقتی آب، سنگین شه سایه ش ، راشو کج می کنه کم کم

وقتی همسایه به اسم اینکه همسایه عزیزه
خاک اون مزرعه رو تُو ، باغچه ی خودش می ریزه

وقتی که حصار امنش ، دیگه مرز هویت نیست
یا پای حرمت خاکش ، وقتی که دیگه وسط نیست

وقتی خوشه های رنجش سهم داسای یه دزدن
حاصل جونشو دارن می سوزن توو روز روشن

وقتی چوپون غریبه ، با گلّه ش مث یه مشت کور
حمله ور میشن مث گرگ ، مث وحشیای مُزدور

بگو فرق من و تو با ، اینهمه آفت چیه…چی؟!!
ننگ این سکوتو میخاییم ، بندازیم به گردن کی؟!!

واسه خواب باغبوناش ما چرا لالایی خوندیم؟!!
زخم دشمناش به تن بود ، ولی ما ریشه سوزوندیم

مزرعه چشمش به ما نیست … خدا امتحانمون کرد
خوب نشون دادیم چی هستیم، جای درمون ما شدیم درد

947
۳۶

درباره‌ی ایمان جمشیدپور

متولد و ساکن استان بوشهرم از 16 سالگی ترانه سرایی می کنم.و عضو انجمن شعر فایز دشتی هستم. بیشتر قالبهای شعری رو کار کردم ولی دیدم علاقه خاصی به قالب ترانه دارم.بنابراین بیشترین تمرکزم رو گذاشتم روی ترانه.و تا الان بیشتر ترانه کار کردم. بطور اتفاقی با این سایت آشنا شدم و برام خیلی جالبه که تموم کسانی که اینجان ترانه سرا هستن و ارزش ترانه رو می دونن.خوشحالم که اینجام و امیدوارم دوستای ترانه سرا کمک کنن که بتونم کارای بهتری ارائه بدم.ممنون