همسفر

روی گونه های من اشک چشمام جاریه
توی این خونه من جای تو یکی خالیه

این تن خسته من دیگه نایی نداره
دل خسته منم دیگه آهی نداره

چشمای بسته من با یاد تو بسته شده ن
پاهای خسته من از زندگی رسته شده ن

ای که پرواز خیالم با تو معنا میگیره
بیا تا بودن من رنگ حسرت نگیره

ای که تویی همسفرم بسته شده بال و پرم
برای با تو بودنم از همه چیزا میگذرم

تنها تو با من باش و بس همین برای من بسه
بدون که آرزوی من رهایی از این قفسه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com