هراس

هراس

من از ترسه زمستونم بهارو از یادبردم
به جای زندگی هرروز فقط غصه اشو می خوردم
فراموش کردم حتی کجای زندگی بردم
همیشه اخرین بودم همیشه حقمو خوردند

*****
من از اینده می ترسم از این احساس تنهایی
از این که سایبونم مرگ نه تو خوابم نه بیداری
زمانی که همه دنیا شده دردای تکراری
دلم خوش باشه به فردا یا این احساس بیماری
****************
من ارامش ومی فهمم ولی از ترس بیزارم
مثه یه تیکه ابرم که هر ثانیه میبارم
من حتی دلخوشی هامو به دسته روزگار دادم
شاید یه روز از این روزا یکی بشنوه فریادم

**********
تظاهر می کنم خوبم ولی داغونو بی روحم
هجوم عقده امونو توی دیوار می کوبم
زمین ودست می اندازم زمین می خورم بازم
نه از جنس درشتامو نه حالی تازه میسازم

غروب ارزو هامونشون می دم به اهل شهر
عذاب واضطراب وترس حصاروانتقام وفقر

از این نویسنده بیشتر بخوانید: