سراب

بر لب خشک هر ورق ، حسرت صد ترانه بود
با دل خسته از سفر ، غصه ی جاودانه بود

لحظه به لحظه ی شبم در تب و تاب می گذشت
همدم روزهای من گریه ی بی بهانه بود

با تو که همسفر شدم ، خانه پر از ترانه شد
ثانیه های بودنم با تو چه شاعرانه شد

در دل من جوانه زد شوق دوباره زندگی
سیر به تو رسیدنم خواهش عاشقانه شد

تمام لحظه های من پر از نفسهای تو شد
نبض ترانه های من اسیر دستای تو شد

شدم من آن تازه نهال فارغ از هرچه بدی
غافل ازاینکه تو به من تیشه به ریشه میزدی

چه ساده پرکشیدی از دیار این همیشه خام
چه ساده تو گذشتی از این من بی نشان و نام

رفتی و از هجرت تو خاطره های کهنه مرد
حس هزار چلچله به رفتن تو جان سپرد

رفتی و تنها شد دلم ، همون همیشه بی صدا
تو آسمون سینه ام دوباره شد غوغا بپا

سهم من از تو بی کسی ، سهم یه قلب ساده بود
سهم یه قلب ساده ی دل به سراب داده بود

 

                                                            (سال ۱۳۸۵)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: