از پا درم آورد …

چند روز دیگه مونده احساسم

بالغ بشه از بچگی درآد

دیگه نمیتونم بگم بچه س

یا که نوازشش کنم زیاد

دیگه نمیتونم بذارم که

از هر کس و ناکس خوشش بیاد

خونه پُرش یک سال تنهایی

غم هاشو می سپرم به دست باد

احساس من این روزها از بس دورویی دید

کنج اتاقش هر شب و هر روز میباره

احساس من بدجور تنهاییو حس کرده

از کل این دنیا فقط تنهاییو داره

احساس من این روزها از بس دورویی دید

تصمیم گرفت بالغ بشه از بچگی درآد

کی گفت بلوغ زود رس خیلی خطرناکه

احساس من باید بتونه از پسش برآد

احساس من بالغ شده اما

تنهایی ریشه شو به یغما برد

این اعتماد کورکورانه

بالاخره از پا درم آورد …

دل نوشته : این ترانه از ته ته ته ته ته دلمه …

در جواب تمام اعتمادهایی که کردم و بدی دیدم

اشکالات عروضی و وزنی رو به بزرگواری خودتون ببخشید …

دله دیگه … قاعده و قانون سرش نمیشه …

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی زينب قرباني

متـــولد 7 شهــــریور 73 بــاران كــهــ ميگويند منم ... بـــاران دلتنگي ... گــهــگــاه كهــ دلتنگ ميشوم تــرانه هايم بــهــ دادم ميرسند ... بــا آمدنشان ميپوشانند دلتنگيِ دل بــارانــيم را...- 09191217637