نقاب سنگی

پشت این نقاب سنگی ،میون حصار تردید
چهره ی مرد غریبی ،با چه سرسختی می خندید
تو دلش قدر یه دریا ،غم بود و غصه ی فردا
کوله بارش درد و ماتم، تو نگاش حسرت دنیا
نمی دونس که چی میشه،می رسه به آرزوهاش
یا که تکرار می شه هر روز، همه ی دلواپسی هاش
خسته بود از این تباهی ،از همین خواب های رنگی
یه بغل خاطره پژمرد،پشت این نقاب سنگی
چشماشو آروم می بنده،روی خوشبختی و انگار
تا ابد قصه همینه ،اون شده اسیر تکرار
******************
توی این دوراهی کور، میون زمزمه ی باد
یکی دنیاش پره درده ،یکی خنده اش مثل فریاد
دل یه ستاره لرزید،وقتی آسمون صدا شد
گریه ی ابرا و فریاد،سهم مرد قصه هاشد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: