فردا

فردا رو هم میشه تصور کرد…وقتی چشاتو روی من بستی

وقتی که میبینم توو آغوشش…میخندی و معلومه خوشبختی

انگار صد ساله که خوابیدم…قلبم داره این گوشه میپوسه

من عادتم این بود که هر روز…بیدارشم با لمس یک بوسه

تکرار میشم توو خودم هر شب…تا که بتونم با تو تنها شم

سخته برای من بخوام حتی… یک لحظه هم از تو جدا باشم

مثل یه کوه یخ پر از سرمام… خالی از احساسم مثه یک سنگ

من ناتمومم بی تو مثل یک…نقاشی از پاییز، ولی بی رنگ

دیوونه میشم وقتی میبینم…دیگه کنار من نمیخندی

وقتی هوا سرده میرم بیرون …تو شالمو واسم نمیبندی

این زندگی اوونی که میخوام نیست… من بی تو از بودن بدم میاد

هیچی از آینده مشخص نیست…مثل یه برگم توو مسیر باد

فردا رو هم میشه تصور کرد؟…وقتی چشاتو روی من بستی

وقتی که میبینم توو آغوشش… میخندی و معلومه خوشبختی

واو.الف

از این نویسنده بیشتر بخوانید: