از این خونه برو بیرون!!!(فصل چهارم)

و جنگی بین من با من شرو (ع) شد…
خودم سخت با خودم درگیر بودم…
یه شب از مرگ گفتم ، مرگ ترسید!
همون شب که به پات زنجیر بودم….

از این خونه برو بیرون!!!(فصل چهارم)

صدات میلرزه و میلرزه خونه
نگات توو آینه دلگیره با من…
کسی که غرق چشمای تو بوده
ببین رفته! ولی درگیره با من

اتاقُ زیرو رو کردی کسی نیس (ت)
داری دنبال کی میگردی ، برگرد
تقاص اشکاتُ پس میده امشب
تو میمونیُ ، اون میمیره با من…

ببند چشمات رو آینه اینبار
بذار آینه جای ما ببینه…
غمی که ریشه دارِِ توو نگاهت
مث قفل و مث زنجیره با من

توی نطفه خفش کن این نگاهُ
نذار بندازه ریشه توو وجودت
تو شاید عاشقش باشی هنوزم!
دلت،از این شکنجه سیره با من

بگیر آینه رو برعکس دستت
بذا وارونه شِ هر چی که بوده!
و نعش مرده توو عمق وجوت
میافته از چشاتُ میره…..با ،مَ ن!!!!

آیدین قره باغی

====================
پ.ن
شب خرداد…
به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد…
بوی هجرت می آید…
بالش من پر آوازُ پر چلچله هاست…
صبح خواهد شد…
وبه این کاسه آب…
آسمان هجرت خواهد کرد…
سهراب سپهری.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: