(قصه ی روزگار و آدمها)

و این هم یک کار طنز تقدیم به همه ی شما دوستان عزیزم

قصه ی روزگار و آدمها
قصه ی اژدها و (دن کیشوته)
یکی سنگا رو میتراشه یکی
فکر و ذکرش دعا به جون بته

زندگی مثل صفحه ی شطرنج
چن تا سرباز شاه و فیل و وزیر
یا بلد باش و خوب بازی کن
یا که هرری…برو یه گوشه بمیر!

آرزوهای پوچ و تو خالی
حاصلش نیست جز یه عالمه درد
مثه فرعون که تو دلش میگفت
کاشکی موسی عصاشو گم میکرد

یه زمونی دلم به دنیا خوش
ساده و مهربون و خوش باور
فکر هر چی بگی رو میکردم
جز همین عشق بی پدرمادر

تو کی بودی و از کجا اومدی
که سراپا دلم اسیرت شد
هی میگفتم بمون و باز رفتی
با همون عشوه ای که:….دیرت شد!

منم اون لنگه کفش کهنه ای که
تو بیابون برات یه نعمت بود
آخرش رفتی و ولم کردی
آره حتما جدایی قسمت بود!

نرو از پیش من نرو صب کن
عاشقت خون هنوز توو رگ داره
با همون یک نگاه لرزوندیم
به گمونم چشاات سگ داره

منو تو راهمون جداس وبه هم
میرسیم تو تقاطعی هم عرض
اما نقش تو نقش جلاده
نقش من نقش( مفسد فی الارض)!

گفته بودی نوشته هاتو باید
توی بازار غم حراجش کرد
شعرو از من بگیری میفهمی
مرد و هم میشه (کورتاژش) کرد

بی تو دنیا عذابه و با تو
عمر نوحم برام کمه (بانو)
داشتنت مثل دانشه اتمه
که یه حقه مسلمه (بانو )

ببین از لحظه ای که رفتی دل
مثه سوراخ لایه ی اوزونه
منو امشب به عشق مهمون کن
به نگاهی که مرده زنده کنه!

تو مثه ماه آسمون زیبا
مثه خورشید گرم و بی مانند
سر تری از فرشته های خدا
اما من چی؟یه مرد (خالی بند)

قول مردونه میدم اینبارو
که نپیچم به دست وپات برگرد
دارم اتیش میگیرم این شبها
تو رو جون مامان بابات برگرد!

قصه ی روزگار و آدمها
قصه ی گرگ و بچه خرگوشه
توش سر سگ بجوشه دیگی که
واسه ما لحظه ای نمیجوشه!!

829
۳۲