گفتی خدا حافظ

گفتی خدا حافظ چشمات می خندید دستت مصمم بود بی لحظه ای تردید
لحن صدات مثل رعدی به روحم خورد برق چشات من رو تا مرز بارون برد
راه زیادی نیس تا ابر آبستن تا محو تصویرت تا انفجار من

"تند رفتی توو افق نقطه شدی
رفتنت خبلی ناگهانی بود
واسه سطر آخر قصه ی ما
این همون نقطه ی پایانی بود"

گفتی خداحافظ، خدات حفظم کرد بارون گرفت این جا، رگباری از همدرد
اشکای من تویِ بارون اون حل شد حلقه ت تو جیبم موند، برنامه منحل شد
گفتی خدا حافظ، گفتم نمی تونه حفاظت ازمرگو، هیچکس نمی دونه

"تند رفتی توو افق نقطه شدی
رفتنت خبلی ناگهانی بود
واسه سطر آخر قصه ی ما
این همون نقطه ی پایانی بود"
. – گفتی خدا حافظ – بهمن ۹۲ – آیدین صبور

از این نویسنده بیشتر بخوانید: