سارا- ترانه ای برای خردسالان

یه بار توی خیابون

که توش ماشین و کامیون

هی میان و هی میرن

میگن: عن عن عن…

اونجا که پر ِ دوده

نه توش گله، نه روده

همه ش صدا، همه ش بوق

تالاپ تولوپ و تق توق

خیلی شلوغ پلوغه

مثل کره تو دوغه

راننده های عاصی

نه حسی، نه حواسی

ماشین ها درب و داغون

و ِلون تو خیابون

میونه این صداها

تنها میمونه سارا

……………….

بزار بگم چی شده

اوضاع چه جوری شده :

یه روز که جمعه بوده

بابا هم تو خونه بوده

با مامان و با سارا

میرن خرید این سه تا

یه عالمه جای خوب

سر و صدا و بکوب

تو خیابونای تهرون

بچه ها، ماماناشون

آبجی، داداشو بابا

آفتاب اون بالا بالا

جلوی یه مغازه

درش تا نیمه بازه

عروس گلی نازنازی

با دل سارا داشت بازی

موهای زرد ِ فرفری

النگوای زرزری

لباس ِ مخمل سفید

سارا مثل ِ ندید بدید

حواسش پیش ِ اون بود

حیف که خیلی گرون بود

مامان می گفت: گرونه

سارا نگیر بهونه

تازه م، خیلی بزرگه

چشاشم عینه گرگه

ولی سارا کوچیکه

دیگه داشت چیکه چیکه

دلش عروسک می خواست

اما …هواسش کجاست؟..

………………………

اطرافشو نگاه کرد

نیگا به عابرا کرد

پایین ِ بازار، بالای بازار

این ور ِ بازار، اون ور ِ بازار

دید که مونده تنها

نه مامان بود، نه بابا

همون جا توی بازار

زار و زار و زار و زار

زد زیر گریه سارا

خبری نشد از اونها

یه مرد ِ خوب و مهربون

عمو پلیس ِ پاسبون

از سارا پرسد: چی شده؟

به من بگو، چیزی شده؟

دخترک داشت دق می کرد

از بس که هق هق می کرد

وقتی گریه ش اومد بند

آروم از جاش شد بلند

……………………..

آروم بگو چی شده؟

ازش پرسید پلیسه

چرا تنها نشستی؟

منتظر کی هستی؟

داشتی گریه می کردی

مامانتو گم کردی؟

وای نیگا اشکاشو

خیس کرده گونه هاشو

………………………

آره بچه ی گلم

توپولی ِ خوشکلم

عمو پلیسه با سارا

راه افتادن هر دو تا

پاسبون ِ مهربون

سارا رو برد خونه شون

مامان و بابای نگرون

واویلون بچه شون

از بس که غصه خوردن

داشتن از ترس می مردن

سارا رو بغل گرفتن

به آقا پلیسه گفتن:

خدا عمرتون بده

همه چی بهتون بده

تقصیر ِ ماست نه سارا

که اونجا مونده تنها

خیابونها رو گشتیم

از کوچه ها گذشتیم

اگه پیدا نمی شد

خدا می دونه چی می شد

سارا گلی، عزیز ِ دل

دختر ِ ناز و خوشکل

مامان، خودم فدات شم

ببخش تنهات گذاشتم

– مامان بهونه گرفتم

ببخشید هر چی گفتم

………………………

عمو پلیسه با بابا

با هم زدن یه حرفها

خدا رو شکر بچه ها

رسید به خونه سارا

دختر خوب، سارا گلی

بهونه گیر فسقلی

فردای اون روز دیگه

خواست بهونه نگیره

فردا که اومد خونه

بابای خوب، مهربونه

براش خرید عروسک

یه دختر ِ با نمک

سارا وقتی اونو دید

بابا مامانو بوسید

……………………

آره عزیزای من

درشت و ریزای من

بارون می باره جرجر

رو پشت ِ بوم ِ هاجر

قصه مون آروم آروم

دیگه رسید به آخر

زیر ِ سایه ی خدا

کنار ِ مامان بابا

الهی خوشحال باشین

این هم دعا، همین…

“کامیار کمانگر”

تابستون ِ هشتاد و پنج

سنندج

از این نویسنده بیشتر بخوانید: