فریب

کویر تشنه قلبم به سوی آسمون، خیره
از این ابر پراکنده چرا بارون نمی گیره؟
تموم لحظه های من سراسر انتظار میشه
تصور کردن بارون توو روزهایی که در پیشه
همیشه حسرت بارون تَهِ چشم کویر بوده
فریبش داده باز انگار، یه لکه ابر بیهوده
من اون تشنه کویرم که فریب چشماتو خوردم
به زیر سایه دستات تن فرسودمو بردم
من از مردن توو این گرما، از این تقدیر نترسیدم
یه دنیا چشمه آبی توی چشم تو می دیدم
چه رویای قشنگی بود به زیر سایه دستات
تن صحرا رو می دیدم به رنگ آبی چشمات
همه عمر توو عطش سوختم یه لحظه کم نیاوردم
ولی در حسرت چشمات چقدر آسون زمین خوردم
تو می دونستی با حرفات اسیر و غرق خواب میشم
خودم اما نفهمیدم گرفتار سراب میشم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: