خیابونای شهر …

خیابونای شهر دلگیر میشن
که من یاد قدم های تو باشم
تو با سرعت قدم برداری و من
همش میخوام که همپای تو باشم

حواست پیش من باشه عزیزم
دلت میخواد منو با تو ببینن
تموم آدما همدست میشن
تو رو از خاطراتم پس بگیرن

چه زجری داره بی تو رد شدن از
از اون راهی که با هم رفته بودیم
همون جایی که دستامو گرفتی
همون کوچه که تنها عابراشیم

من از این پرسه های وقت و بی وقت
از این راها نمیشه ساده رد شم
عزیزم حال من انقدر خوبه
به اجبارم نمیتونم که بد شم!

تو حتّی وقتی از این شهر میری
تو اون کوچه دل من تنگ میشه
خیالت دستمو می گیره آروم
پاهای رفتنِ من سنگ میشه

بگو حال تو رو از کی بپرسم
به این زودی بگو که بر میگردی
خیابونا دارن تاریک میشن
تو دنیای منو بن بست کردی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: