به زانو افتادم

نمی دونم چند ساعته که زیر بارون وایسادم
هوا هنوز تاریک نبود وقتی که اینجا اومدم
خودم می دونم موندنم دیگه فایده نداره
می خوام برم اما دلم مانع میشه، نمی زاره
پنجره اتاق اون سر به هوا کرده منو
شاید که باور نکنه اینجوری عاشق شدنو
بخار روی شیشه ها نمیزاره خوب ببینم
دلخوشیم اینه می دونه منتظرش این پائینم
دلم میگه که اون هنوز وایساده پشت پنجره
منو تماشا میکنه دلش نمیاد که بره
دلش میخواد پاک بکنه، بخارو از روی شیشه
اما غرور لعنتیش باز داره مانعش میشه
دیگه پاهام حس نداره بسکه توو این هوای سرد
عاشقونه وایسادمو کسی توجهی نکرد
بهش خبر بدید بیاد پنجره هارو وا کنه
به زانو افتادم دیگه، شاید بخواد نگا کنه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: