تو…آینه…توهم…من

تو از خودت رد میشی و زل میزنی به آینه
دنبال تصویر منی پل میزنی به آینه
***
هی خیره میشی و تصویر تیره تر
پیدام نمیکنی چشمات خیره تر
میپیچه عطر من تصویر من گمه
لبخند می زنی اما توهمه
یادم که می کنی لبریز خواهشی
از من نمی بری هی درد می کشی
دنیات این شده با من به سر کنی
با من بری خرید با من سفر کنی
حتی لباستو با من سِتش* کنی
این بغضو بشکنی یا ساکتش کنی
دنیات این شده با من بشینی و
فردای خونتو با من ببینی و
….
میپیچه عطر من این بار چندمه
لبخند میزنی اما توهمه

*تو رفتی شال من خاکستری موند که روزی با کتت سِت کرده بودم/مهسا پهلوان/

از این نویسنده بیشتر بخوانید: