زمستـان رفتنتــــ

رفتیُ فصلـا همـش زمستـــون شـد
بعـد از تـو انگـار "بهار" پنهون شد
رفتــیُ چـشــام بـه جــاده "بـرفی" شــد
بعــد از تــو انگـار غصــه تــگرگــی شــد
رفتــیُ بعد از تو بهـمــن فقط دود شـــد
پشت سـرت انگــار یکــ "زن" نـابـود شــد
رفتـــیُ و چــشمــام شبیه کارون شــد
روزام پــر از بغض وطـوفان و بارون شـد
رفتـیُ دستم از جنس ســرما شـــد
بـه جـای دست تــو گــرماش فقط "هـا" شــد
رفتــی و این قصــه دیگـه فـراموش شـــد
امـا نفهمـیدی "یکــ قلب" خـاموش شــد…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: