محاله با این حسی که…

کنار تو می شینمو دوباره باز تنها می شم
ازم می پرسی که چته!؟ دلواپس فردا می شم
یه لحظه با خودم می گم که قصه ی یکی شدن
محاله بااین حسی که افتاده بین تو و من!!!
بهم می گی رنگ موهام به رنگ چشمام نمیاد
اروم می گم لحن صدات به رنگ رویام نمیاد
یه لحظه بی قرار میشم…چشم می دوزم به ساعتم
رو صفحه ی سیاه اون یه شب بی نهایتم
اروم میگم:کجاس چی شد اون که میگن ستاره ته!؟
مادر بزرگ بهم می گفت:توو سرنوشتو چاره ته!!!
میاد کنار من باشه تا دیگه تنها نباشه
میاد دوازده ستاره رو ساعت من بپاشه
دوباره با خودم می گم:که قصه ی یکی شدن
محاله با این حسی که افتاده بین تو ومن!!!

زینب نعمتی(یلدا)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: